مرتضى مطهرى
119
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
شيخ ( ره ) در اينجا بيان كرده است . در اينجا دو مطلب مهمّ است كه قابل بحث است : يكى مسألهء مدنىّ بالطبع بودن انسان ، و ديگر فلسفهء نبوّت . مسألهء سومى هم مىتوان اضافه كرد و آن مسأله فلسفهء قانون است ، و ما دربارهء هر سه مطلب بحث خواهيم كرد . امّا مسألهء اوّل : اين جمله كه « انسان مدنىّ بالطبع است » شايد از ارسطو باشد و به هر حال مسألهاى است بسيار قديمى . بايد ببينيم معنى اين جمله چيست ؟ آيا مقصود از « بالطبع » در اينجا « بالطبيعه » است در مقابل « بالاختيار » و « بالاراده » ، و يا مقصود از « بالطبع » مقابل « بالقّسر » است ، و يا معنى ديگرى مراد است ؟ بدون شك بعضى از حيوانات و بالاخص حشرات مانند زنبور عسل و موريانه و مورچه زندگى اجتماعى دارند و آن زندگى اجتماعى مقتضاى طبيعت و غريزهء آنهاست نه مقتضاى عقل و فكر و انديشه و ارادهء آنها ؛ يعنى آن نحو زندگى را براى خود انتخاب نكردهاند بلكه طبيعت براى آنها انتخاب كرده است و لهذا گفتهاند كه هر دستهاى از آنها هر شغل و كارى را كه دارند خود به خود انجام مىدهند ، پستها به طور طبيعى معيّن شده است نه به طور قراردادى و مصنوعى ، هر دستهاى كار خود را به مقتضاى همان غريزه انجام مىدهند و لهذا احتياج به قانون و مقررات و عدليّه و غيره ندارند ؛ از اين جهت مانند اعضاى يك پيكرند كه وظايف عضوى خود را به طور طبيعى انجام مىدهند . و امّا انسان بالضروره اينطور نيست « 1 » ، پستها طبيعى نيست ، وظايف به طور طبيعى انجام نمىيابند ،
--> ( 1 ) . بلكه برعكس ، انسان با يك ميل به خودخواهى و منفعت پرستى و استخدام آفريده شده كه همواره مىخواهد همهء نعمتها و آدمها را در خدمت خود بياورد و لهذا به عقيدهء بعضى به همين دليل انسان بالطبع غير مدنى است ، فردى و منفعت جوست ، زندگى اجتماعى و محدود به مقررات اجتماعى بودن مخالف طبيعت انسانى و ضد آزادى طبيعى اوست . به عقيدهء اين دسته بيان دوم از سه بيان مذكور در متن درست نيست يعنى انسان غريزتا نوع دوست و عدالت خواه آفريده نشده بلكه نوع دوستى و عدالت خواهى تلقيناتى است كه به بشر جبرا شده و فرضا ميلى به حق و عدالت و محبت در بشر باشد ، در مقابل ميل به منفعت پرستى طبيعى بشر صفر و بلا اثر است ؛ اما دو بيان ديگر هر چند تمام است ولى منافات ندارد با اينكه چنين ميل سركش و ضد اجتماعى و اجتماع خور و اجتماع خراب كنى هم در بشر باشد و مجموعا تناقضى در خلقت بشر وجود دارد : از طرفى چارهاى ندارد از زندگى اجتماعى و اجبارا بايد تن دهد و از طرف ديگر ميلى سركش و ضد اجتماعى در او هست كه منهدم كنندهء زندگى اجتماعى است ، مثل بچهاى كه در رحم مادر باشد و در عين حال و همان وقت كه به رحم محتاج است مادر را بخورد و تباه سازد . به عقيدهء ما اگر اجتماع بشرى را منهاى نبوّت و ديانت فرض كنيم چنين تناقضى در خلقت بشر هست ولى اگر